تبليغاتX
کافه مشترک

کافه مشترک








"مشکی‌ها فریبا فیاضی اش و آبی‌ها فرزانه مرادی ام"



دارد زور میزند او میخواهد زور بزند


میزند بیرون وانهادگی کشیده شده به حاشیه


غروب دست به سوت زدن دارد


بیرون یعنی بی طرفی هرجا


آسمان سر رفتن ندارد که چی؟


برای نوشتن بهانه کم داریم،زیاد نمی بینم .


ما برای خود در می آوریم هر ادایی از هرجا،که بیرون زده باشیم


به هر جا برمیگردیم


برگشتن یعنی نود درجه به راست


کمی بتابیم روی موهامان زنده باد راک اندرول .


خیابان آن طرف ول شده است.


دختران فاحشه دختران بعدالظهر توی هر چرخی اسم هاشان تغییر میکند .


این سیگار را فرزانه ادامه میدهد این شعر را من


این کافه را همه غیر از ما


همه از هرجا آمدند هرجا رفتند دارم چرت و پرت مینویسم


باید به دستشویی بروم ،باید به دیدن دوستانم بروم ،باید دوستانم را


دعوت کنم که از خودم بیرون بیایم.


از اینهمه است شکستن ،ریختن


جمله های خوبی سراغ ندارم برای نوشتن برای کردن


جمله های جنوبی از شمال بیرون میکنند دستان خیسم را


باور کنید با دستانم کار بدی نکرده ام باور کنید ،باور کنید!


دستت کجای تو جا مانده


کجای این متن برقصم؟


ماداگاسکار فراموش شده


کلیمانجاروی جارو به دست


کلمبیای لوبیاهای در مدفوع


چِرت چُرت پاره شد شرت من اویزان کوچه های پنج شنبه شهرک اکباتان


دلم مرد میخواهد


مردی که مُرده نباشد نیست


دلا دلا د دلا دلا دلا د دلا ریدا ریدا ریدم در دم و بازدم پشت ستاره ها


اینجا زمان مصرف ندارد


اینجا تاریخ مصرف نمیشود


اینجا فرزانه زور میزند سیگار نکشد


اینجا فرزانه میکشد


من فریبای روبروی فرزانه ام


اینجا 5/8 است جنب سینما سپیده ما به دوستانمان ادرس داده ایم


طرفداران ما سر میرسند


سر آن را دارند برسند


و ما را از خوشحالی در آورند


ما در خود زیباتریم.


ما هستیم پس هستیم


فرزانه زده زیر آوازی زیر پوستی


من هم


چنان زور می زدیم که همه جا پر گرفت


چه فعلی از من به زانو در اید


فریب بزرگ


کُردهای مچاله سر ازمن


از تو


از لای پاهایم چیزی فرو میرود


می افتد به دست و پا


ایستادگی هیکل عصر مضامین تجریش


کفش های فریب خوشش می آید


فریب می خارد


دختری چاق هلوی لاصورتی


مالش تعویض از دست افتاده


بنویس همین حرفها را بنویس همین چیزهارا بنویس


صدا صدا صدا


بند پوتین را دار می زدم در کفش


خودم را دار میزدم در جا


جارکشی جارو ها رقص گرفته اتش به پا می کنند


سرخپوستان این حوالی


باکومبا باکومبا چه کسی این بچه را کُرد؟


از کردن بچه نوشتی یادم امد از کردبچه!


همینو دیگر هیچ


شاید روزی باز عاشقش شدم.


هرکس یک بار عشقش گل می دهد


اکبری،حمیدرضا اکبری از قم


یک صفحه دیگر !


خواهش می کنم ای تکانه درمن


ای فرزانه که نامت سُربرانگیز است


آه ! ما را بسُران!


پنج و ربع شد و هنوز طرفداران ما نیامدند


آنهانیامدند .خواهند امد


و قفل ها را باز خواهند کرد


بسه دیگه


دست هایت را به من بده


نشان من


نشانی از ستاره تو


ته مانده های حاصل از میز لیز میخورد در فنجان


دلم یک قاشق دیگر می خواهد


حریص روزها


عقربه های تکان خورده شده از وسط تا میشوند


روسپی های درون من راه می افتند طرفداران هورا میکشند


زن شده اند گویا


دلم شکر می خواهد


دلم عشق می خواهد


کاش کمی بهار بود


در بی خطی از خودم تقلا می کنم


در چای در سیگار


در عفونت کز کرده ای که توی راه روها یعنی صندلی یعنی پارک


یعنی من به تنهایی ام عادت می کنم؟


ادامه در روایتی خطی


کلیدها-ستاره ها و کاملا شعر شدگی بیرون از متن بودن


از روایت .بیرون از خط خوردگی ها باید نوشت


باید از خوشحالی بیرونمان کنند .


باید .


واقعا احتیاج به فشار دارند همه اینها تا نوشتن


همه نویسنده ها این طور شروع می کنند با فشار


با کلمه .


ابزاری از خود بیرون


وسیله ای برای بیرون زدن


تند خوانی


تند نویسی


تند ارضائی


تند تند تند


تا رسیدن تا گذشتن قرارها همه منتظرند


فرزانه برای تجدید خود به توالت رفته


من نیز هم بعد از او


من برای نوشتن همیشه فشار می دادم


می دادم برای نوشتن


اعتراف می کنم


من با همه بی حالیم خوشحالم


من هم در اینجا


زندگی کردم


قبل از بیرون زدن


برای قدم زدن رفته بودم


من هم، دغدغه هایی داشتم


من هم غم نان – اب – خرابم کرد اول


و در ابتدا از اول تا آغاز


هیچ ندارم برای ادامه


باید فرزانه بیاید


باید فرزانه فرمان را سوار کند


باید بیاید و میز و صندلی ها را از شماره بیاندازد


باید من را نیز هم


هیمن طور همین طور


باید بیاید باید بیاید


آمد و قلم را سوار خواهد کرد


ادامه ادامه ادامه


سوار اسبی از صلیب سرخ


مرا برای بیرون کشیدن فعلی از خود


به زانو در آورد


زانوهای سست ازما


سست عناصر دلم گرفت


چاره چاه های پر بود


خالی نشدم


دست هام مرگ را غرق کرده اند


خودپرداز به خوابی عمیق فرو رفته


تا شناختمت تا بشناسمت


تا شناسندگی ات صورتی در خود باز کند


بیا این اغوش من است


مثل آغوش شراره برای اکبر !


بزرگ باش و وسیع و باز و باز و باز


رهایی به زن جمع ها


تحلیل فردیت منفی بزند زیر هرچه آواز


هق هق


دست ها کارشان شده کاردستی


کارناوال رنگ ها


روسری روی مقنعه مقنعه روی شرت !


توبه معنای واقعی کلمه پستی Winston lights


سبزهای زیرپوستی زیر حس مرموز مردی از ما بر می خورد به کیان


عکس های درهم و من .تخت صدا می دهد


عشق صدای فاصله ها نیست ، صدای فنر تخت است


دمپایی به پای ترن کرده ام


به پای آن مردی که آن روبرو عینک دارد.


بخورید ای گاوهای سرپایی


بخورید


بلندی های بادگیر هوس پرتغال های مرموز


در یرم تلو تلو میخورد


زمان کاشف طرح های ستاره است


دستت را به من نشان بده


وانموده این شهر من نیستم


این راه ها همه به کجا ختم میشود


زن های تمام هنوز ناتمامند


سیگاری شدن به ما نمی آید


ما سیگار هار ا به گا می دهیم


سیگار های رژی


صورتی های لبالب


لب های .



تیر 1385 کافه 8:5





+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 22:43  توسط کار مشترکی ها   | 

پتو را ميکشم

کلفت جلو افتاده از مرز


شروع ميشوم


سرما شدتش را به دست ميگيرد


در هوا ميدود


انسان ها سينه پهلو در مي اورند


هم پياله ام


مردي باردار بود که از کوچه گذشت کرد


بايد به فکر عقب افتادگي اندامم ،پوستم


در خودم راه ميافتم


طوري دستم رابلند ميکنم


نجات ميدهم از اويزان شدنش


شل ميکند به سمت کسي که از طرف خودش فراري است


پا روي گاز ميگذارد به پشت ميکند و در رفتنش


طوري دستم را لاي کسي جا ميگذارم که مادرم نفهمد


زمين زير خودش بود


و خورشيد به خجالت خودش غروب شد


نارنجي هايي که از لاي هم زد بيرون


بيرون کسي که پشت در پشت کرده


در شانه کردن موهايش با تيغ تعجيل دارد


تحمل چشم هاي ريز را ندارم


چانه تيز را


و از هرچه کلفت بيزارم


معشوقه هاي زنم بعد از چند روز از مادرشان ميگذرند


اما من هر روز روز ديگري بود


فکر ديگري


به سوي خود ديگرم ميدوم


از بارداري متنفرم


از اينکه در کسي حل شوم بيزارم


شل ميشود


باد ميوزد در ستون هاي افقي اش


دندان مصنوعي کر کرده ام در شمال


در جنوب


در زير پتو ميتواتم خودم باشم


به خودم فکر کنم


ديگران بيرون از هم پشت ميکنند


دروازده هاي احمق را پشت در گذاشته ايم


از در بيرون در اوردنم باراني است


به پتو پناهنده ام ميکنند


هميشه طي اتاق ، پشت در


در حالي که بيرون هم خبري


(شايد خبر به يک معنا همان نا ارامي باشد)


در مهماني چهار فصل رقصيدم آي رقصيدم


اما چند روزي بود بي فعل وزيدم


اسپانياي فرانسوي مرا ترک ميکند


از خستگي کردن دست مي کشم


ته ميگيرم و سيگار نميکشم ديگر ترک خودم ميکنم


هوايش سردي ميگيرد


پتو را ميکشم


که سينه پهلو در نياورم


22/8/85

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 16:27  توسط کار مشترکی ها   | 




آزرم سوراخ شده از شلوارْ ریقویی که هنوز شکم آماسیده از زور میخورارگی


پشتش را به نفس نفس زدن می اندازد.


انگار صبح شده است


انگار خسته شده است


هن هن هن هن


با هر تکرار نام آوای شهوت به اوج می‌رود


به ارگاسم نرسیده‌ی نابالغ نیمه حیوانی شاخدار


و تلق تلق زنگ می‌زند


گوش‌هایش در توحش غوطه‌ور


جنسیت


ج‌ن جنسیت


امشب مهمان‌خانه‌ی جن‌هاست.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 21:49  توسط کار مشترکی ها   |