تبليغاتX
کافه مشترک

کافه مشترک

و بداهه ای دیگر


"مشکی‌ها فریبا فیاضی اش و آبی‌ها فرزانه مرادی ام"




دیباچه




و ما کلمه کم داشتیم ،اصلا نمیخواستیم اینطوری شود،آن طوری شود،آن طوری . طوری شود. چطوری شود؟ چطوری عزیزم؟خوب توام همچنان اگر بخواهی،وگرنه کثیف تر از الانم اگر... اگر آب نباشد،برق نباشد ،اگر گاز نباشد،تلفن نباشد که می میرم از بی صدایی.من به آب تو نیازم.پریزم را به برق خود بگیر.گاز بزن مرا.قطعه قطعه ام کن که من ناگزیرم از زنگ زدن.باید زنگ بزنی عزیزم،باید دست هایت را به من بدهی عزیزم.عزیزم حالا که دوستت دارم میگیرمت.از ازدواج تو بیچاره ام،به خاطر پول آب ،برق،گاز و تلفن میزنم تا بیایی خانه را خالی ببینی.تو می آیی تا اسباب خانه را مشایعت کنی . پله ها را ،تراس را، از پنجره لباس هایم را آفتابی کنی. عزیزم،عزیزم،عزیزم من در پریزم. من طاقتشو ندارم.تحمل شو ندارم .نشو . نرو . نکن . نیار بیرون . من ناگریزم.در خودم خالی ام .در تو پر میشوم . در خانه ام .کلمات خارجی ام را ترک میکنم . از خانم پارسی متنفرم .و با تو آویزان پنجره ای دیگر میشوم . پا به ماه و این کودک تازه ماست . ای کاش مخاطبی بود که شعر میخواندم.




کار



از شدت دوستانم وقیحم


متراکم در بی گرایشی در بی درون با هستم


در بی وزنی همسرم روبروم نشسته دست میدهد به من


در بیرون زدنم از


شهر آشفتگی شهر کشی


در راه رفتنم در تو بودنم کسی که لابه لای علف ها کشید


جار کشید بعد


فرشته رفت از ما (فرشادش را مینویسم) ادامه اش روی میز را مکیدم و رفت فیلم شود را بگذارند و اجراهایش و از شدت دوستانش را


و این منم زنی از زنی بیرون


در میدانِ رقصی ام دور گرفتم شهرداری


تا به تا راه رفتنم زدم توی هر دستی زدم


پا به پا دیوارها جلو وعقب رفتند


در کشیدگی عضلات ساعت جلو وعقب


دیر وقت سگی ماده پا به ماه ترسیدیم


دست های تو در دست کسی دیگر


معشوقه های زنم در بی زنی خود اقامه خیانت نکنید


شوهرم خودش را به تخت بست یستگی شدید


دوستان وقیح پیاده پیاده


زمین سفتی برای ریختنن مانده


در متن پا گرفتگی


بازی های لفظی


دست های تو دست های گرفتن نیست


در مقیم فرانسه دارم غربتی می شوم


دنبال آلبوم های بدوی از شمال شصت درجه ی آمریکا


باید به تیره ی سرخپوستان مقیم مرکز با کومبا باکومبا باکومبا


دارم نژادم را پوست می اندازم


فریبای فیاضی اینجا تَرک های احمقانه میکند.


دوستانش با وقاحت محرز لب میگذارند برای جایزه


سی گار سی تو سی سی ل


در پایتخت های دیگری میگردم بندر مارسی حالم را جا می اندازد


من سردسیری ام من دور آتشم من من من


دراز کشیدم


شلوار مرا از زانو کشید به سقف دهانت در دهانت چرخیدم


از تختی کاملاً زنانه به شدت


جمعه بود نماز جمعه بود


نقطه از همه جا پر پر فریاد زدم


در شهر در اتوبوس بوسیدم


و جهان از شلوار من آغاز شد .


آلبوم ایندیان و کالم ریور آتشی میکند در عضلات تغییراتم را


پیش شوهرم از زنی شماره گیری کردم به نام فریبا


تا جمعه پوست انداخته ام زنانگی عروج بستری است مهربان نه


این چرت ترین سطری بود که کالم ریور خارج کرد


خارجی شده ام


باید به خاطر فرزانه به ایران برگردم و مارسی را ترک کنم سیگار را ترک کنم به خاطر لب دادگی های دلبرانه ام


من زیاد روی من مانده ام تا به حال و دیگر کافی است


در پهلوی من تکان خورد مردی یهودی


مردی که راه بیافتد دراز شدم


در میدان چرخیدم چرخ شدم در دهان


دهانم بوی کلمه میدهم بوی تن تخت


فعل های جاری حامل چشم چرانی


خائن ِ بزدلِ گوسفند


من عاشقت شدم را از کجا در بیاورم؟


به کجا پرت؟


سرم دور پائین تنه به دوران


مردهای بیرون دَوَران خودشان را سپری کردند


لزبین بودن در کافه سست شد


خیابان سعدی


میدان بهمن


ابتذال بازی دارش را به دست چپ گرفت


عشق گورش را به قبرستان چهارم


بوی عرق بوی بوفالو ایستاده با تبر در مرکز شمالی


آیا من خرم؟پستم؟یا پستچی؟


وقتی کلمه ندارم تو را می بوسم


مسخره ی ِ تن ِ لش ِ عوضی


از ناحیه خود به کاپوت تو رسیدم باز ِ باز ِ باز


باز از توی بازپنداریهایم چیزی بیرون زد


تا کی دست به گریبانِ خود بی خس و بی تلاطم


خالی میکنم تمام بازی های لفظی را که دوستانم نمیخواهند


برایت کنار زدم باید پاره کنی


پیشنهاد بزرگی زیر میز دراجراست


خودم را به دیوار می مالم


به کویر شریعتی


به خوزه آرکادیوی بزرگ


باید دست خودمان را بگیرم دور شوم


کککککککککککککککککش دادگی از شرط دهانت


ها کن چاق شوم با دست هایت چاقم کن


با شمایل عیسی


کار دست ها بازی بود فرشته فرشاد به تخت بستمان تَرک نکردیم


حتی با بستن هم تَرک نمیشویم


تُرک هر جایی شهرستان بی آب و هوا مرد


سگ های اطراف روباه شدگی شان را


من مُفتَخَرم به خریت خودم مفتم


دوست از هرجا می ریزد بیرون


سی و سه سانت


بیشتر از هر وقت دیگری پیشنهاد می شود داد . گرفت . کرد .


ما اینطوری شد که برگشتیم.


بر میگردیم به هم از تمام جاهایی که رفتند.


در گرای شصت درجه ام اما خود صدو هشتادم


آتش مسلم دور حلقه ایندیان آلبومی


و کالم ریور


تندرستی به من برگشتنی است اگر بخواهم


لرز دارم


باید از این اطراف فراری کنم


کلمات فاحشه ام را بر می دارم و می دوم


اگر خانه باشم


خانواده باشم


لخت میشوم


نیاز دارم


اورسولا اورسولا لطفاً صد سال دیگر کار دست ها کار دستی بود


کار ما ور رفتن


میزینگی وضعیت جدیدی از مادگی است که پاها همه زیرند


باید زیر میز بزنم و باید تمام کنم


اصلاً گور پدر تمام اینها من و همسرم می رویم جشنواره



2/9/85 کافه هشت و نیم تهران پنج شنبه



bakomba bakomba bakomba


این عکس بهنام بدری است


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:45  توسط کار مشترکی ها   |